بایگانی برچسب‌ها: کوته نوشت

م ع ن ا

لغات فقط آمیخته ای از چند حرف هستند و فقط به هنگام ضرورت به یاد تو می آیند، جمله ای می سازند ومی روند. اما همین که کلمه ای از زبان فردِ برای تو مهمی به رشته ی گفتار درمی آید لغات چون زرنگار در درون نامعلوم تو ثبت و ضبط می شوند وتنها آن روز است که لغات واقعاً معنا می یابند، روزی که آنها را به خاطر بیاوری . . . و برای من سه لغت معنا یافت وقتی تو بر زبان آوردی : شور ،  اشتیاق ،  هیجان .

یعنی من…؟

دلم خیلی گرفته بود، نمی دونستم در شرایطی این چنین که یهو احساسی پوچ و خورنده به آدم حمله می کنه چطور باید مدارا کرد!

یاد حرف صنعتی افتادم… توی کلاس های هفت قانون… می گفت با خدا حرف بزنید!

سریع از جام بلند شدم و به سمت قفسه هجوم بردم تا یه قلم و کاغذ بردارم و برای خدا یه نامه بنویسم، اما هر چی گشتم جامدادی م نبود، کلافه شده بودم ، توی پذیرایی، انباری _که این روزها محل تمرین ویولن شده_ و کلی سوراخ سنبه ی دیگه رو هم سر زدم اما فایده نداشت، پیدا نشد که نشد!

با غُرغُر خودمو روی تخت خوابم ولو کردم…. آخیـــــش، خسته شدم!  اِ اِ اِ ! این جامدادی اینجا بود!!! جلوی آینه درست نزدیک من! پس چرا ندیدمش! با شتاب برش میدارم و حالا دارم فکر می کنم که چی کار میخواستم بکنم؟؟ آهـــــــــــــا می خواستم نامه بنویسم برای خدا، حالا روان ترین خودکارم رو برمیدارم و ژست نوشتن می گیرم! خب چی بنویسم؟ اوووم…ای قلم جان تکانی بخور! نه خیر… سر جای خودش ایستاده! وای چطور میشه تکونش داد؟ یعنی من حرفی با خدای خودم ندارم؟؟