نمی دونم چطور به خودش اجازه داد با دختر به اصطلاح مومنی در جامعه ی امروز اون طور صحبت کنه!
بهم گفت ببخشید خانم میشه یه سوال بپرسم؟
گفتم بفرمایید.
گفت شما چند سالتونه؟
گفتم بیست و یک سال ( در همین موقع عینک دودی م رو برداشتم )
با اینکه نگاش نمی کردم از حالت صورتش فهمیدم بی شرف زوم کرد روی قیافم! بعد گفت ماشاالله هزار ماشاالله خوب موندید بزنم به تخته ! وای تخته نیست که اینجا بزنم به گوشت! بعد زد روی پاش ! ( انگار بهش گفتم پنجاه سالمه که حالا تعجب کنه از جوونیم! )
نزدیک دانشکده شده بودیم دیگه گفت خب بذار درست جلوی دانشکده تون پیاده ت کنم و یه کلاسی بذارم!
( حالا من نمی دونم چه کلاسی داره واسم از یه پیکان قراضه پیاده شم! )
درین مدت که سخنرانی می فرمودند حناق گرفته بودم و منتظر بودم زودتر پیادم کنه،
وقتی پیاده شدم یه نگاهی کرد با اون چشای وزغی ش میخواستم جفتیشو از حدفه دربیارم!