شمشاد

همه رو برق میگیره مارو چراغ نفتی!

می 15, 2008 · تا کنون 2 نظر داده شده

نمی دونم چطور به خودش اجازه داد با دختر به اصطلاح مومنی در جامعه ی امروز اون طور صحبت کنه!

 بهم گفت ببخشید خانم میشه یه سوال بپرسم؟

گفتم بفرمایید.

گفت شما چند سالتونه؟

گفتم بیست و یک سال ( در همین موقع عینک دودی م رو برداشتم )

با اینکه نگاش نمی کردم از حالت صورتش فهمیدم بی شرف زوم کرد روی قیافم! بعد گفت ماشاالله هزار ماشاالله خوب موندید بزنم به تخته ! وای تخته نیست که اینجا بزنم به گوشت! بعد زد روی پاش ! ( انگار بهش گفتم پنجاه سالمه که حالا تعجب کنه از جوونیم! )

نزدیک دانشکده شده بودیم دیگه گفت خب بذار درست جلوی دانشکده تون پیاده ت کنم و یه کلاسی بذارم!

( حالا من نمی دونم چه کلاسی داره واسم از یه پیکان قراضه پیاده شم! )

درین مدت که سخنرانی می فرمودند حناق گرفته بودم و منتظر بودم زودتر پیادم کنه،

وقتی پیاده شدم یه نگاهی کرد با اون چشای وزغی ش میخواستم جفتیشو از حدفه دربیارم! 

→ 2 نظردسته‌ها: کلام روز
بر چسب ها:

برو بابا

می 15, 2008 · یک نظر بنویسید

نکنه گاهی به من فکر کنی اصلاً خوش ندارم حتی به ندرتی خیالم از ذهنت عبور کنه!

این همه رنج نکشیدم که به سادگی کرده های نباید می کرده ت رو فراموش کنم و راه باز کنم تو دلم ویراژ بدی!

از سرت بیرون کن این فکرارو میری یه گوشه ای دور از چشم من گم میشی که خوش ندارم نشونی از خیال بی خیالت تو زندگیم رد بذاره!

که بیای بگی و بری و بری و بیای و بگی!

به غربتم نگاه نکن قدر تو آدم دور و بَرم نیست اما هر کدوم مرام و شرافت دارن به ده تای قاض قلنگایی که لنگ می ندازن جلوت که نوکریم و مخلص، چاکریم کجاست نفس کش!

به خیالت رفتی دنیام بی نشون شد ، خیر ! تازه روزگار امن و امون شد !

→ بیان دیدگاهدسته‌ها: کلام روز
بر چسب ها:

حالمان بسی بهتر است!

می 9, 2008 · ۱ دیدگاه

این چند روز خیلی دلمون هوای اینترنت رو کرده بود، گرچه این وبلاگ منسوب به ما، نه از هوش مصنوعی برخوردار است که به موقع دل آزردگی ها مرحمی برای زخم هایمان باشد! اما از حق نگذریم همین گه گاه گفتن ها خود به درمان آنچه موجبات رنجش خاطرمان شده کمک می کند. دیشب آنچه ما را پریشان کرد بی ویرایش با این 32 حرف فارسی ریختیم روی صفحه ی وردپرس و دلمان هی همچین کمکی سبک تر شد! امروز به شکرانه ی وجود شبکه ای مجازی به نام اینترنت و مکانی امن به نام وردپرس آمدیم که عرض کنیم حالمان بسی بهتر است.

→ 1 نظردسته‌ها: کلام روز
بر چسب ها:

دارایی های حقیقی زندگی

می 8, 2008 · یک نظر بنویسید

طی این هفته دو بار به کل انگار از ریشه زده شدم، توصیف این احساس یه کم زیادی سخته!

بار اول وقتی که احساس کردم تمام زحماتم برای قبولی در کنکور کاردانی به کارشناسی باد هوا بوده و دانشکده ای که با ذوق و شوق پا توش گذاشتم داره کُون فیکون میشه و تمام امیدها و آرزوهای دیرینه ام نقش بر آب شده!

و بار دوم وقتی فهمیدم مادر عزیزم از یک قدمی مرگ عبور کرده و اگه لطف خدا نبود شاید … زبونم لااااال … خاک بر سر شده بودم، وای نمی تونم تصور کنم اون روز رو!

وقتی به اصطلاح توی زندگیم شکست عشقی خورده بودم خیال میکردم تمام بدبختی دنیا اینه که کسی احساساتت رو نادیده بگیره و غرورت رو لگدمال کنه، یه کم که بزرگتر شدم فهمیدم چیزی به نام عشق وجود نداره و همه چیز یه حقه ی کوچیکه برای یه زندگی شیرین تر و تازه شاید! بعد فکر کردم ما برای خدمت به خلق آفریده شدیم و به قول دکتر قمشه ای هدف ما از کار، پول درآوردن نیست بلکه انجام کاری از کارهای دنیا و باز کردن یه گره از گره های کورِ زندگی؛ وقتی یهو احساس کردم تمام تحصیلاتم داره بر باد میره خیال کردم این دیگه آخر غم دنیاست و من توی این زندگی هدفی جز تحصیل نداشته ام! و امروز…! امروز که حال مادرم خوب نیست تازه می فهمم چـــــــــــقدر در تمام این مدت در غفلت و بی خبری به سر می بردم، تازه دارم می فهمم با ارزش ترین چیزایی که من ازین زندگی دارم اون چیزایی نیست که بدست آوردمشون بلکه اون چیزایی هست که خدا بهم داده… مادرم، پدرم، برادرم عزیزانی که در حقیقت تنها دارایی های من توی دنیا هستند.

→ بیان دیدگاهدسته‌ها: کلام روز
بر چسب ها:

موجودی با ارزش به نام مادر من

می 8, 2008 · یک نظر بنویسید

دکتر مغز و اعصاب گفت مادرم یه لخته ی خون رو رد کرده، لخته ی خونی که می تونست موجب سکته ی مغزی بشه و بعدش خدا میدونه چه عاقبتی در انتظار مادرم بود! وقتی دکتر حرفایی ازین دست رو پشت سر هم ردیف می کرد اشک توی چشمام حلقه زده بود، در ادامه گفت که اگه یه بار دیگه اتفاقی مشابه این بیفته هیچ معلوم نیست که باز هم همه چیز به خوبی و خوشی تموم بشه!

تقریباً هر چند وقت یک باز اتفاقاتی ازین دست تن من یکی که عموماً همراه مامان درین دکتر رفتن ها هستم رو می لرزونه و چه سخت میشه روزگار وقتی باید مادرت رو دلداری بدی، مادری که همیشه مثل کوه پشت تو ایستاده و به موجب فداکاری های بی دریغش همیشه بهش تکیه دادی و تکیه گاه بودن رو بلد نیستی!

در تمام این دنیا حقیقتاً موجودی با ارزش تر از مادرم ندارم؛ پس ای خدایی که میگن جاش توی دلهای شکسته ست، از تو میخوام مادرم رو برای من حفظ کنی و در مقابل این خواسته حاضرم هر چه دارم -که آن هرچه جز جانی که خودت به من ارزانی داشتی نیست- به تو بازگردانم…

→ بیان دیدگاهدسته‌ها: کلام روز
بر چسب ها:

آقایون دلشون میخواد بازی کنند!

می 3, 2008 · یک نظر بنویسید

مثل همیشه اول کلاس تاریخ رو پیچوندیم و رفتیم آمفی تئاتر سر کلاس 7 قانون؛

این بار هم مثل همیشه استاد حرفهای ساده ای میزد که شاید قبلاً هم شنیده بودی اما شاید اینقدر دقیق و موشکافانه بهشون توجه نکرده بودی!

حرف از روابط بین ما انسانها بود روابط بین یک خانم و یک خانم یا یک آقا با یک آقا و یا یک خانم با یک آقا، که بیشتر تاکیدش هم روی نوع سوم رابطه بود، استاد گفت: آقایون یه ویژگی خاصی دارن، ویژگی بازی کردن، دوست دارن با همه چیز بازی کنند، هر چیز ناشناخته ای که متوجهش بشن دلشون میخواد کشفش کنن! و اگر روزی تمامی زوایا و مجهولات اون ناشناخته براشون معلوم بشه اونو رها میکنن یا به قول استاد دور می اندازن! این ویژگی آقایون روی روابطشون هم تاثیر میذاره و دقیقا به همین شکل اگر فردی جذابیت و نوعی ناشناختگی براشون نداشته باشه دیگه ازش خسته میشن و اگه احساس کنن که اون فرد دیگه مال خودشون شده، اون وقت اون آدم دلشون رو می زنه و دیگه دلشون میخواد از زندگیشون حذفش کنن! استاد که اتفاقاً خودشون هم آقا هستند گفتند که برای مقابله با این صفت لازمه که دو راه کار رو در پیش گرفت :

اول) خودتون رو نباید بیش از اندازه در دسترس یک مرد قرار بدید، همیشه یک جذابیت ناشناخته برای خودتون نگه دارید، یعنی نوعی دوری و دوستی!
دوم) رفتار و کردارتون رو اگه به 10 بخش تقسیم می کنید همه اش نباید ابراز علاقه و عاطفه باشه! ازین 10 بخش 7 بخش رو صرف انتقادهای دوستانه بکنید یعنی از طرفتون ایرادهای منطقی و به جا بگیرید! و بعد 3 بخش بقیه رو صرف ابراز علاقه کنید!

→ بیان دیدگاهدسته‌ها: کلام روز
بر چسب ها: