زندگی یک بازی نیست، عمر عزیز شماست. میخواهید با آن چه کار کنید؟
آیا فکر میکنید به معنای واقعی زندگی می کنید؟ آیا از هر لحظه عمرتان لذت می برید؟ آیا از فرصت هایی که پیش می آید استفاده می کنید؟
باید بدانیم که توانایی ما همیشه کامل نیست، گاهی ترس و تردید راهمان را سد میکند و افکار مایوسانه و عادات بد را در ما ایجاد میکند.
فکر کنید سه-چهار هفته دیگر بیشتر زنده نیستید!
آن وقت چه کار میکنید؟
حرفی برای گفتن دارید؟
دلتان برای کسی یه چیزی تنگ میشود؟
حالا قدر همه ی آنها را بدانید!
Entries categorized as ‘کلام روز’
فراموش نکنید زندگی پوشیدن مکرر یک لباس نیست
جولای 25, 2008 · ۱ دیدگاه
دستهها: کلام روز
بر چسب ها: فرصت زندگی
سنگفرش هر خیابان از طلاست
ژوئن 16, 2008 · 8 دیدگاه
بخشی از یک کتاب:
“در طول جنگ میان دو کره من به همراه خانواده ام از سئول خارج شده و به عنوان آوارگان جنگی در تااگو اقامت کردیم. برادران بزرگترم مشغول خدمت در ارتش بودند و پدرم را هم قبلاً ربوده و به کره شمالی برده بودند. تنها چهارده سال داشتم که ناچار به تامین مخارج زندگی خانواده ام شدم. در بی نظمی های زمان جنگ کار مناسبی برای کسی به سن و سال من یافت نمی شد، اما با خوش اقبالی، یکی از شاگردان پیشین پدرم در دفتر روزنامه ای کار می کرد و او کمک کرد تا من شغل روزنامه فروشی را آغاز کنم. من اغلب روزنامه ها را در فروشگاه هایی که در مرکز خرید شلوغ پانچون در تااگو بودند به فروش می رساندم. همین که روزنامه ها در اختیار من قرار می گرفت، بلافاصله به طرف بازار می دویدم، زیرا اگر در میان مسیر وقتم را برای فروش چند روزنامه به عابرین تلف مـــــی کردم، در آن صورت شانس فروش روزنامه در بازار پانچون و روزنامه فروشی های دیگر را از دست می دادم. بنابراین من در آغاز هر روز نخستین روزنامه فروش فرز و چابک بازار بودم، اما باز هم نمی توانستم تمام بازار را در محدوده ی خود حفظ کنم، زیرا همین که در آغاز بازار شروع به فروش روزنامه ها می کردم، زمان زیادی را برای بازگرداندن بقیه ی پول کسبه صرف می کردم و طی این دقایق با ارزش، فروشنده های دیگر به من رسیده، پیشی گرفته و سریعاً بقیه ی بازار را قبضه می کردند.
من برای سیر کردن شکم خانواده ام، حداقل می بایست صد روزنامه در روز به فروش می رساندم. مادر و برادر کوچکترم همواره با نگرانی در منزل منتظر بودند، بنابراین برای اینکه بتوانم کلیه روزنامه ها را به فروش برسانم ناچار بودم کارهای جدیدی ابداع کنم و برای همین، هر روز مقدار زیادی پول خرد به همراه می بردم و بقیه پول خریداران را میان روزنامه می گذاشتم و به درون مغازه پرتاب می کردم و با شتاب پول را از مغازه دار گرفته، با عجله به طرف مشتری بعدی می رفتم. به این ترتیب به تدریج توانستم دو سوم از بازار را به دست بگیرم. اما با همه این راه ها هنوز هم دیگر فروشندگان به من می رسیدند.
باید شیوه ی خود را تغییر می دادم و همین کار را هم کردم. در این شیوه ی جدید هنگامی که به بازار می رسیدم با سرعت بالا یک روزنامه به درون مغازه پرت می کردم و و در مسیر بازگشت و با وقت کافی پول روزنامه ها را از مغازه داران پس می گرفتم؛ ه این ترتیب هیچ کدام از روزنامه فروش های دیگر قادر به رسیدن به من نبودند و ابته همه سر وقت و در همان روز پول روزنـامه ها را پرداخت نمی کردند، اما به این طریـق تـمام روزنامه هـایم را به فـروش مـی رساندم و در عرض چند روز طلب خود را پس می گرفتم. بعد از گذشت دو ماه، روزنامه فروش های دیگر تقریباً از فروش روزنامه در بازار منصرف شده و بعد از آن من تمام بازار را در قبضه خود گرفتم. به عقیده خودم، بعد از این تجربه آموختم که همیشه با تلاش خود می توانم بر اوضاع چیره شوم.”
نام: “سنگفرش هر خیابان از طلاست”
افتخارات: پرفروش ترین کتاب سال در زمینه موفقیت شغلی
موضوع: زندگی “وو چونگ کیم” مدیر موفق شرکت دوو و توصیه او به کسانی که میخواهند کسب و کار موفقی داشته باشند
نظر من: از خواندن این کتاب فوق العاده لذت بردم، یاد گرفتم چطور میشه از حداقل شرایط برای پیشرفت حداکثری استفاده کرد و از همه مهم تر اینکه پول ثروت واقعی نیست !
دستهها: کلام روز
بر چسب ها: معرفی کتاب
کاش و نه ای کاش
ژوئن 10, 2008 · 2 دیدگاه
تمام خیالات تو را شاید باید دفن کرد و خدا را چه دیدی ازین باقیمانده ی خیالات شاید روزی دفینه ای ارزشمند سر از خاک بیرون آورد.
به قدر فهم دیروزی خواستی مرا، پس گله ای نیست ازین نخواست امروز.
ای کاش و نه ای کاش که فردا برای خاکسپاری یادت بیل و کلنگ ها گم شوند.
گذشته برای فراموشی نبوده است کاش این را درک کنم و تاب بیاورم به قدر یک نیم روز و نهایتاً تمام . که باورم شده بیش ازین زحمتی نخواهی کشید.
همه ی نوشته ها که نباید تیتر داشته باشه…
ژوئن 9, 2008 · نوشتن دیدگاه
دلم میخواست دَمِ آخر حداقل کمی حرف با هم می زدیم، نمی دونم دقیقاً چی میخواستم بگم؛
اینکه ازت بدم میاد اما دلم برات تنگ شده!
که برای با تو بودن دیگه آینده ی روشنی متصور نیستم اما سخت دلم میخواد کنارت باشم!
و شاید خیلی حرفای ضد و نقیض دیگه که ذهن متزلزل منو تحریک می کنه و نمی ذاره فکری به حال دو امتحانی که فردا دارم بکنم.
امروز وقتی پای درس نشستم و سعی کردم تمام فکرم رو متمرکز کنم، ذهن فرّارم یه دقیقه پیوسته هم مجال تمرکز رو به من نداد و من در تمام مدتی که سرم روی کتاب بود نتونستم درس بخونم و نه حتی درست به تو فکر کنم؛ اما حداقل این پای درس نشستن اینقدر به دردم خورد که کمی از خیال تو دور بشوم و این اپیدمی به قدر نفس کشیدنی دست از سر من بردارد و تنها باشم با خودم، با حمیده، با همونی که یه روز دستشو گرفتی و فردا دست رد به سینه ش زدی، شاید به قدر لیاقت تو نبودم و شاید به قدر لیاقتم نبودی که نخواست و شاید خواست و نخواستی و خواستم و شاید سه خواستن هم زمان لازم بود و شاید هم فقط یک خواستن و خواستن او.
یعنی من…؟
ژوئن 4, 2008 · 2 دیدگاه
دلم خیلی گرفته بود، نمی دونستم در شرایطی این چنین که یهو احساسی پوچ و خورنده به آدم حمله می کنه چطور باید مدارا کرد!
یاد حرف صنعتی افتادم… توی کلاس های هفت قانون… می گفت با خدا حرف بزنید!
سریع از جام بلند شدم و به سمت قفسه هجوم بردم تا یه قلم و کاغذ بردارم و برای خدا یه نامه بنویسم، اما هر چی گشتم جامدادی م نبود، کلافه شده بودم ، توی پذیرایی، انباری _که این روزها محل تمرین ویولن شده_ و کلی سوراخ سنبه ی دیگه رو هم سر زدم اما فایده نداشت، پیدا نشد که نشد!
با غُرغُر خودمو روی تخت خوابم ولو کردم…. آخیـــــش، خسته شدم! اِ اِ اِ ! این جامدادی اینجا بود!!! جلوی آینه درست نزدیک من! پس چرا ندیدمش! با شتاب برش میدارم و حالا دارم فکر می کنم که چی کار میخواستم بکنم؟؟ آهـــــــــــــا می خواستم نامه بنویسم برای خدا، حالا روان ترین خودکارم رو برمیدارم و ژست نوشتن می گیرم! خب چی بنویسم؟ اوووم…ای قلم جان تکانی بخور! نه خیر… سر جای خودش ایستاده! وای چطور میشه تکونش داد؟ یعنی من حرفی با خدای خودم ندارم؟؟
گرانی الفبای هر روز زندگی شده!
می 28, 2008 · ۱ دیدگاه
پودر لباسشویی هم گران شد نه حتی کمی گران که بیش از دو برابر گران تر ! اما گرانی مقوله ی نا آشنایی نیست کمی پیش تر کرایه تاکسی و اتوبوس های به اصطلاح خصوصی اضافه شدند و نه خیلی دورتر هم تعرفه تلفن همراه و تازه این آخری باز هم قرار است گران تر شود ! به نام ترویج ارسال پیامک به زبان بلیغ فارسی پیامک به زبان انگیسی گران می شود و مثلاٌ ما هم نمی دانیم تعداد کاراکترهای موردقبول ارسالی به انگلیسی 160 تاست در حالی که همین تعداد در مورد فارسی فقط 60 تا ! سال 86 دائم سخن ازین بود که قیمت پیامک گران است و این قیمت از 14-15 تومان باید به 9 تومان کاهش یابد اما از حرف تا عمل حدود صدها فرسخ فاصله دارد همان چنان که دیدیم پیامک ارزان که نشد هیــــــــــــــچ بعد از حلول عید نوروز به 23 تومان افزایش یافت ، گاهی آرزو می کنم کاش نوروز صد سال یک بار می آمد تا شاید به نام نامی نوروز اینقدر گرانی گلوی مردمان بیچاره را از بیخ فشار ندهد! حرف بنزین را نزنید! خیالتان را راحت کنم تابستان در خانه ماندن هم صفایی دارد به دلتان بد راه ندهید! تازه شاید بابت تورم های ایجاد شده از ملاقات پدر کارمندمان در روزهنگام محروم شویم . . . !
اما من و تو مهم نیستیم شاید دلمان بیشتر برای بچه ی بی سرپناهی بسوزد که درآمد خانواده اش کفاف خوراکش را هم نمی دهد! افسوس . . . افسوس . . . که حتی به کمک به او هم نمی توانیم فکر کنیم آخر شاید خودمان هم مثل او شویم !
همه رو برق میگیره مارو چراغ نفتی!
می 15, 2008 · 2 دیدگاه
نمی دونم چطور به خودش اجازه داد با دختر به اصطلاح مومنی در جامعه ی امروز اون طور صحبت کنه!
بهم گفت ببخشید خانم میشه یه سوال بپرسم؟
گفتم بفرمایید.
گفت شما چند سالتونه؟
گفتم بیست و یک سال ( در همین موقع عینک دودی م رو برداشتم )
با اینکه نگاش نمی کردم از حالت صورتش فهمیدم بی شرف زوم کرد روی قیافم! بعد گفت ماشاالله هزار ماشاالله خوب موندید بزنم به تخته ! وای تخته نیست که اینجا بزنم به گوشت! بعد زد روی پاش ! ( انگار بهش گفتم پنجاه سالمه که حالا تعجب کنه از جوونیم! )
نزدیک دانشکده شده بودیم دیگه گفت خب بذار درست جلوی دانشکده تون پیاده ت کنم و یه کلاسی بذارم!
( حالا من نمی دونم چه کلاسی داره واسم از یه پیکان قراضه پیاده شم! )
درین مدت که سخنرانی می فرمودند حناق گرفته بودم و منتظر بودم زودتر پیادم کنه،
وقتی پیاده شدم یه نگاهی کرد با اون چشای وزغی ش میخواستم جفتیشو از حدفه دربیارم!
دستهها: کلام روز
بر چسب ها: در باب برق و چراغ نفتی
برو بابا
می 15, 2008 · نوشتن دیدگاه
نکنه گاهی به من فکر کنی اصلاً خوش ندارم حتی به ندرتی خیالم از ذهنت عبور کنه!
این همه رنج نکشیدم که به سادگی کرده های نباید می کرده ت رو فراموش کنم و راه باز کنم تو دلم ویراژ بدی!
از سرت بیرون کن این فکرارو میری یه گوشه ای دور از چشم من گم میشی که خوش ندارم نشونی از خیال بی خیالت تو زندگیم رد بذاره!
که بیای بگی و بری و بری و بیای و بگی!
به غربتم نگاه نکن قدر تو آدم دور و بَرم نیست اما هر کدوم مرام و شرافت دارن به ده تای قاض قلنگایی که لنگ می ندازن جلوت که نوکریم و مخلص، چاکریم کجاست نفس کش!
به خیالت رفتی دنیام بی نشون شد ، خیر ! تازه روزگار امن و امون شد !
دستهها: کلام روز
بر چسب ها: روزگار امن
حالمان بسی بهتر است!
می 9, 2008 · ۱ دیدگاه
این چند روز خیلی دلمون هوای اینترنت رو کرده بود، گرچه این وبلاگ منسوب به ما، نه از هوش مصنوعی برخوردار است که به موقع دل آزردگی ها مرحمی برای زخم هایمان باشد! اما از حق نگذریم همین گه گاه گفتن ها خود به درمان آنچه موجبات رنجش خاطرمان شده کمک می کند. دیشب آنچه ما را پریشان کرد بی ویرایش با این 32 حرف فارسی ریختیم روی صفحه ی وردپرس و دلمان هی همچین کمکی سبک تر شد! امروز به شکرانه ی وجود شبکه ای مجازی به نام اینترنت و مکانی امن به نام وردپرس آمدیم که عرض کنیم حالمان بسی بهتر است.
دستهها: کلام روز
بر چسب ها: حال و احوال
دارایی های حقیقی زندگی
می 8, 2008 · نوشتن دیدگاه
طی این هفته دو بار به کل انگار از ریشه زده شدم، توصیف این احساس یه کم زیادی سخته!
بار اول وقتی که احساس کردم تمام زحماتم برای قبولی در کنکور کاردانی به کارشناسی باد هوا بوده و دانشکده ای که با ذوق و شوق پا توش گذاشتم داره کُون فیکون میشه و تمام امیدها و آرزوهای دیرینه ام نقش بر آب شده!
و بار دوم وقتی فهمیدم مادر عزیزم از یک قدمی مرگ عبور کرده و اگه لطف خدا نبود شاید … زبونم لااااال … خاک بر سر شده بودم، وای نمی تونم تصور کنم اون روز رو!
وقتی به اصطلاح توی زندگیم شکست عشقی خورده بودم خیال میکردم تمام بدبختی دنیا اینه که کسی احساساتت رو نادیده بگیره و غرورت رو لگدمال کنه، یه کم که بزرگتر شدم فهمیدم چیزی به نام عشق وجود نداره و همه چیز یه حقه ی کوچیکه برای یه زندگی شیرین تر و تازه شاید! بعد فکر کردم ما برای خدمت به خلق آفریده شدیم و به قول دکتر قمشه ای هدف ما از کار، پول درآوردن نیست بلکه انجام کاری از کارهای دنیا و باز کردن یه گره از گره های کورِ زندگی؛ وقتی یهو احساس کردم تمام تحصیلاتم داره بر باد میره خیال کردم این دیگه آخر غم دنیاست و من توی این زندگی هدفی جز تحصیل نداشته ام! و امروز…! امروز که حال مادرم خوب نیست تازه می فهمم چـــــــــــقدر در تمام این مدت در غفلت و بی خبری به سر می بردم، تازه دارم می فهمم با ارزش ترین چیزایی که من ازین زندگی دارم اون چیزایی نیست که بدست آوردمشون بلکه اون چیزایی هست که خدا بهم داده… مادرم، پدرم، برادرم عزیزانی که در حقیقت تنها دارایی های من توی دنیا هستند.
دستهها: کلام روز
بر چسب ها: عزیزترین عزیزان