کوچ

تاوان لحظه های با تو بودن روی دوشم سنگینی می کنه، اون روز که طوفان بی مهری تو هر چی بین ما بود با خودش برد، مثل یک تخته سنگ قرص و محکم سر جام ایستاده بودم و به خیالم باد برده ها برمی گردند!

 اما افسوس که دل رو به بهای ارزونی سپردم به دست خیالات،

خیالاتی که نبود بیش از یک سراب و

 نساخت بیش از توهمی پوچ و من باز هم رهسپار سفری شدم اجباری به نام کوچ . . .

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s