شمشاد

کوچ

جولای 7, 2008 · یک نظر بنویسید

تاوان لحظه های با تو بودن روی دوشم سنگینی می کنه، اون روز که طوفان بی مهری تو هر چی بین ما بود با خودش برد، مثل یک تخته سنگ قرص و محکم سر جام ایستاده بودم و به خیالم باد برده ها برمی گردند!

 اما افسوس که دل رو به بهای ارزونی سپردم به دست خیالات،

خیالاتی که نبود بیش از یک سراب و

 نساخت بیش از توهمی پوچ و من باز هم رهسپار سفری شدم اجباری به نام کوچ . . .

دسته‌ها: کوته نوشت
بر چسب ها: ,

0 responses تا اینجا

  • There are no comments yet...Kick things off by filling out the form below.

یک نظر بنویسید