دلم میخواست دَمِ آخر حداقل کمی حرف با هم می زدیم، نمی دونم دقیقاً چی میخواستم بگم؛
اینکه ازت بدم میاد اما دلم برات تنگ شده!
که برای با تو بودن دیگه آینده ی روشنی متصور نیستم اما سخت دلم میخواد کنارت باشم!
و شاید خیلی حرفای ضد و نقیض دیگه که ذهن متزلزل منو تحریک می کنه و نمی ذاره فکری به حال دو امتحانی که فردا دارم بکنم.
امروز وقتی پای درس نشستم و سعی کردم تمام فکرم رو متمرکز کنم، ذهن فرّارم یه دقیقه پیوسته هم مجال تمرکز رو به من نداد و من در تمام مدتی که سرم روی کتاب بود نتونستم درس بخونم و نه حتی درست به تو فکر کنم؛ اما حداقل این پای درس نشستن اینقدر به دردم خورد که کمی از خیال تو دور بشوم و این اپیدمی به قدر نفس کشیدنی دست از سر من بردارد و تنها باشم با خودم، با حمیده، با همونی که یه روز دستشو گرفتی و فردا دست رد به سینه ش زدی، شاید به قدر لیاقت تو نبودم و شاید به قدر لیاقتم نبودی که نخواست و شاید خواست و نخواستی و خواستم و شاید سه خواستن هم زمان لازم بود و شاید هم فقط یک خواستن و خواستن او.
0 responses تا اینجا
There are no comments yet...Kick things off by filling out the form below.