دلم خیلی گرفته بود، نمی دونستم در شرایطی این چنین که یهو احساسی پوچ و خورنده به آدم حمله می کنه چطور باید مدارا کرد!
یاد حرف صنعتی افتادم… توی کلاس های هفت قانون… می گفت با خدا حرف بزنید!
سریع از جام بلند شدم و به سمت قفسه هجوم بردم تا یه قلم و کاغذ بردارم و برای خدا یه نامه بنویسم، اما هر چی گشتم جامدادی م نبود، کلافه شده بودم ، توی پذیرایی، انباری _که این روزها محل تمرین ویولن شده_ و کلی سوراخ سنبه ی دیگه رو هم سر زدم اما فایده نداشت، پیدا نشد که نشد!
با غُرغُر خودمو روی تخت خوابم ولو کردم…. آخیـــــش، خسته شدم! اِ اِ اِ ! این جامدادی اینجا بود!!! جلوی آینه درست نزدیک من! پس چرا ندیدمش! با شتاب برش میدارم و حالا دارم فکر می کنم که چی کار میخواستم بکنم؟؟ آهـــــــــــــا می خواستم نامه بنویسم برای خدا، حالا روان ترین خودکارم رو برمیدارم و ژست نوشتن می گیرم! خب چی بنویسم؟ اوووم…ای قلم جان تکانی بخور! نه خیر… سر جای خودش ایستاده! وای چطور میشه تکونش داد؟ یعنی من حرفی با خدای خودم ندارم؟؟
2 جواب تا اینجا
قلم فرانسه // ژوئن 6, 2008 روی 9:03 ق.ظ
با قلما بد تا بکنید رو کاغذ سر نمی خورن. .. والله!!!!
M.H // ژوئن 9, 2008 روی 4:49 ب.ظ
سلام
با تشکر از شما
مطالب شما هم خوندنی و جالبه
من لینک شما رو در وبلاگم قرار میدم