محتوای ژوئن 2008
بخشی از یک کتاب:
“در طول جنگ میان دو کره من به همراه خانواده ام از سئول خارج شده و به عنوان آوارگان جنگی در تااگو اقامت کردیم. برادران بزرگترم مشغول خدمت در ارتش بودند و پدرم را هم قبلاً ربوده و به کره شمالی برده بودند. تنها چهارده سال داشتم که ناچار به تامین مخارج زندگی خانواده ام شدم. در بی نظمی های زمان جنگ کار مناسبی برای کسی به سن و سال من یافت نمی شد، اما با خوش اقبالی، یکی از شاگردان پیشین پدرم در دفتر روزنامه ای کار می کرد و او کمک کرد تا من شغل روزنامه فروشی را آغاز کنم. من اغلب روزنامه ها را در فروشگاه هایی که در مرکز خرید شلوغ پانچون در تااگو بودند به فروش می رساندم. همین که روزنامه ها در اختیار من قرار می گرفت، بلافاصله به طرف بازار می دویدم، زیرا اگر در میان مسیر وقتم را برای فروش چند روزنامه به عابرین تلف مـــــی کردم، در آن صورت شانس فروش روزنامه در بازار پانچون و روزنامه فروشی های دیگر را از دست می دادم. بنابراین من در آغاز هر روز نخستین روزنامه فروش فرز و چابک بازار بودم، اما باز هم نمی توانستم تمام بازار را در محدوده ی خود حفظ کنم، زیرا همین که در آغاز بازار شروع به فروش روزنامه ها می کردم، زمان زیادی را برای بازگرداندن بقیه ی پول کسبه صرف می کردم و طی این دقایق با ارزش، فروشنده های دیگر به من رسیده، پیشی گرفته و سریعاً بقیه ی بازار را قبضه می کردند.
من برای سیر کردن شکم خانواده ام، حداقل می بایست صد روزنامه در روز به فروش می رساندم. مادر و برادر کوچکترم همواره با نگرانی در منزل منتظر بودند، بنابراین برای اینکه بتوانم کلیه روزنامه ها را به فروش برسانم ناچار بودم کارهای جدیدی ابداع کنم و برای همین، هر روز مقدار زیادی پول خرد به همراه می بردم و بقیه پول خریداران را میان روزنامه می گذاشتم و به درون مغازه پرتاب می کردم و با شتاب پول را از مغازه دار گرفته، با عجله به طرف مشتری بعدی می رفتم. به این ترتیب به تدریج توانستم دو سوم از بازار را به دست بگیرم. اما با همه این راه ها هنوز هم دیگر فروشندگان به من می رسیدند.
باید شیوه ی خود را تغییر می دادم و همین کار را هم کردم. در این شیوه ی جدید هنگامی که به بازار می رسیدم با سرعت بالا یک روزنامه به درون مغازه پرت می کردم و و در مسیر بازگشت و با وقت کافی پول روزنامه ها را از مغازه داران پس می گرفتم؛ ه این ترتیب هیچ کدام از روزنامه فروش های دیگر قادر به رسیدن به من نبودند و ابته همه سر وقت و در همان روز پول روزنـامه ها را پرداخت نمی کردند، اما به این طریـق تـمام روزنامه هـایم را به فـروش مـی رساندم و در عرض چند روز طلب خود را پس می گرفتم. بعد از گذشت دو ماه، روزنامه فروش های دیگر تقریباً از فروش روزنامه در بازار منصرف شده و بعد از آن من تمام بازار را در قبضه خود گرفتم. به عقیده خودم، بعد از این تجربه آموختم که همیشه با تلاش خود می توانم بر اوضاع چیره شوم.”
نام: “سنگفرش هر خیابان از طلاست”
افتخارات: پرفروش ترین کتاب سال در زمینه موفقیت شغلی
موضوع: زندگی “وو چونگ کیم” مدیر موفق شرکت دوو و توصیه او به کسانی که میخواهند کسب و کار موفقی داشته باشند
نظر من: از خواندن این کتاب فوق العاده لذت بردم، یاد گرفتم چطور میشه از حداقل شرایط برای پیشرفت حداکثری استفاده کرد و از همه مهم تر اینکه پول ثروت واقعی نیست !
دستهها: کلام روز
بر چسب ها: معرفی کتاب
تمام خیالات تو را شاید باید دفن کرد و خدا را چه دیدی ازین باقیمانده ی خیالات شاید روزی دفینه ای ارزشمند سر از خاک بیرون آورد.
به قدر فهم دیروزی خواستی مرا، پس گله ای نیست ازین نخواست امروز.
ای کاش و نه ای کاش که فردا برای خاکسپاری یادت بیل و کلنگ ها گم شوند.
گذشته برای فراموشی نبوده است کاش این را درک کنم و تاب بیاورم به قدر یک نیم روز و نهایتاً تمام . که باورم شده بیش ازین زحمتی نخواهی کشید.
دستهها: کلام روز
بر چسب ها: حرف دل
لغات فقط آمیخته ای از چند حرف هستند و فقط به هنگام ضرورت به یاد تو می آیند، جمله ای می سازند ومی روند. اما همین که کلمه ای از زبان فردِ برای تو مهمی به رشته ی گفتار درمی آید لغات چون زرنگار در درون نامعلوم تو ثبت و ضبط می شوند وتنها آن روز است که لغات واقعاً معنا می یابند، روزی که آنها را به خاطر بیاوری . . . و برای من سه لغت معنا یافت وقتی تو بر زبان آوردی : شور ، اشتیاق ، هیجان .
دستهها: کوته نوشت
بر چسب ها: کوته نوشت
دلم میخواست دَمِ آخر حداقل کمی حرف با هم می زدیم، نمی دونم دقیقاً چی میخواستم بگم؛
اینکه ازت بدم میاد اما دلم برات تنگ شده!
که برای با تو بودن دیگه آینده ی روشنی متصور نیستم اما سخت دلم میخواد کنارت باشم!
و شاید خیلی حرفای ضد و نقیض دیگه که ذهن متزلزل منو تحریک می کنه و نمی ذاره فکری به حال دو امتحانی که فردا دارم بکنم.
امروز وقتی پای درس نشستم و سعی کردم تمام فکرم رو متمرکز کنم، ذهن فرّارم یه دقیقه پیوسته هم مجال تمرکز رو به من نداد و من در تمام مدتی که سرم روی کتاب بود نتونستم درس بخونم و نه حتی درست به تو فکر کنم؛ اما حداقل این پای درس نشستن اینقدر به دردم خورد که کمی از خیال تو دور بشوم و این اپیدمی به قدر نفس کشیدنی دست از سر من بردارد و تنها باشم با خودم، با حمیده، با همونی که یه روز دستشو گرفتی و فردا دست رد به سینه ش زدی، شاید به قدر لیاقت تو نبودم و شاید به قدر لیاقتم نبودی که نخواست و شاید خواست و نخواستی و خواستم و شاید سه خواستن هم زمان لازم بود و شاید هم فقط یک خواستن و خواستن او.
دستهها: کلام روز
بر چسب ها: حرف دل
دلم خیلی گرفته بود، نمی دونستم در شرایطی این چنین که یهو احساسی پوچ و خورنده به آدم حمله می کنه چطور باید مدارا کرد!
یاد حرف صنعتی افتادم… توی کلاس های هفت قانون… می گفت با خدا حرف بزنید!
سریع از جام بلند شدم و به سمت قفسه هجوم بردم تا یه قلم و کاغذ بردارم و برای خدا یه نامه بنویسم، اما هر چی گشتم جامدادی م نبود، کلافه شده بودم ، توی پذیرایی، انباری _که این روزها محل تمرین ویولن شده_ و کلی سوراخ سنبه ی دیگه رو هم سر زدم اما فایده نداشت، پیدا نشد که نشد!
با غُرغُر خودمو روی تخت خوابم ولو کردم…. آخیـــــش، خسته شدم! اِ اِ اِ ! این جامدادی اینجا بود!!! جلوی آینه درست نزدیک من! پس چرا ندیدمش! با شتاب برش میدارم و حالا دارم فکر می کنم که چی کار میخواستم بکنم؟؟ آهـــــــــــــا می خواستم نامه بنویسم برای خدا، حالا روان ترین خودکارم رو برمیدارم و ژست نوشتن می گیرم! خب چی بنویسم؟ اوووم…ای قلم جان تکانی بخور! نه خیر… سر جای خودش ایستاده! وای چطور میشه تکونش داد؟ یعنی من حرفی با خدای خودم ندارم؟؟
دستهها: کلام روز
بر چسب ها: کوته نوشت