شمشاد

فیروز زنوزی جلالی

آگوست 1, 2008 · یک نظر بنویسید

چند مدت پیش در برنامه اردی بهشت _برنامه ای نزدیک ساعت 12 از شبکه 4_ قسمتی رو که آقای فیروز زنوزی جلالی مهمون برنامه بودن دیدم، نویسنده ای که رمان “قاعده بازی” ایشون در سال 86 برنده جایزه بهترین رمان شده بود. دلم میخواست این رمان رو پیدا کنم و بخونم تا هم با نوشتار مردی که رفتار و گفتارش رو دیده بودم آشنا بشم و هم بفهمم بهترین رمان چه جور رمانیه!

پیرو همین منظور زمانی که فرصتی مهیا شد به کتابخانه دانشگاه رفتم و در پشت کامپیوتر جستجو در قسمت مولف وارد کردم: زنوزی جلالی فیروز و یک کتاب از ایشون پیدا کردم، یک مجموعه کتاب از داستان های کوتاه که ایشون گرداورنده اون بودند و یکی از داستانهای خودشون هم درین مجموعه وجود داشت. به سراغ داستان ایشون رفتم و با اینکه موضوع قصه برام تازگی نداشت اما حقیقتاً هم نثرش برام جذاب بود و از طرفی هم با نوع جدیدی از داستان کوتاه آشنا شدم.

از قدیم به داستان نویسی علاقه داشتم، یاد وبلاگ “کوته نوشت ها” بخیر! یه چیزایی سر هم می کردم و خب کم کم خواننده های ثابتی هم پیدا کرده بودم. اما طی یک عملیات انتحاری _که البته از بابتش پشیمون نیستم_ ظرف چند ثانیه وبلاگ دوست داشتنی و عزیزم رو از مجموعه ی جهانی وب پاک کردم. هی…!

پس من کمی با داستانک نوشتن آشنا بودم هر چند در حد قلم فرسایی! اما هیچ وقت به نوشتن به اون شکلی که داستان زنوزی نوشته شده بود فکر نکرده بودم! البته این واضحه که ایشون هم از یک تکنیک داستان نویسی استفاده کرده بودند اما به هر حال خوب این شیوه تونسته بودند حق مطلب رو ادا کنن! خب … اون شیوه چیه؟
تمام داستان هایی که من می نوشتم یک آغاز داشت و یک پایان! خب شاید بگید همه ی قصه ها آغاز و پایان دارند! اما منظور من چیز دیگه ای یه! قصه ی آقای زنوزی مثل یک برش بود، یک برش! قصه ی ایشون به معنای معمول آغاز و پایان نداشت اما مثل یک داستان نتیجه گیری داشت!

امیدوارم با خوندن داستان ایشون بهتر متوجه منظور من بشید!

نام کتاب : ” قصه 83 “

به کوشش : ” فیروز زنوزی جلالی “

نشر: ” سوره مهر “

→ بیان دیدگاهدسته‌ها: کتاب
بر چسب ها:

فراموش نکنید زندگی پوشیدن مکرر یک لباس نیست

جولای 25, 2008 · ۱ دیدگاه

زندگی یک بازی نیست، عمر عزیز شماست. میخواهید با آن چه کار کنید؟
آیا فکر میکنید به معنای واقعی زندگی می کنید؟ آیا از هر لحظه عمرتان لذت می برید؟ آیا از فرصت هایی که پیش می آید استفاده می کنید؟
باید بدانیم که توانایی ما همیشه کامل نیست، گاهی ترس و تردید راهمان را سد میکند و افکار مایوسانه و عادات بد را در ما ایجاد میکند.
فکر کنید سه-چهار هفته دیگر بیشتر زنده نیستید!
آن وقت چه کار میکنید؟
حرفی برای گفتن دارید؟
دلتان برای کسی یه چیزی تنگ میشود؟
حالا قدر همه ی آنها را بدانید!

→ 1 نظردسته‌ها: کلام روز
بر چسب ها:

افسانه زندگی

جولای 7, 2008 · تا کنون 2 نظر داده شده

در پیچ و تاب افسانه ای به نام زندگی گاه رهسپار حقایق می شوی و گاه آشفته ی رویاها. عجیب نه حقیقت بلکه رویاست که تو را به نارسیدنی ها می رساند و تو مفهوم زندگی را نخواهی فهمید مادامی که طعم تحقق رویایی را نچشیده باشی!

→ 2 نظردسته‌ها: کوته نوشت
بر چسب ها: ,

کوچ

جولای 7, 2008 · یک نظر بنویسید

تاوان لحظه های با تو بودن روی دوشم سنگینی می کنه، اون روز که طوفان بی مهری تو هر چی بین ما بود با خودش برد، مثل یک تخته سنگ قرص و محکم سر جام ایستاده بودم و به خیالم باد برده ها برمی گردند!

 اما افسوس که دل رو به بهای ارزونی سپردم به دست خیالات،

خیالاتی که نبود بیش از یک سراب و

 نساخت بیش از توهمی پوچ و من باز هم رهسپار سفری شدم اجباری به نام کوچ . . .

→ بیان دیدگاهدسته‌ها: کوته نوشت
بر چسب ها: ,

سنگفرش هر خیابان از طلاست

ژوئن 16, 2008 · تا کنون 8 نظر داده شده

بخشی از یک کتاب:

“در طول جنگ میان دو کره من به همراه خانواده ام از سئول خارج شده و به عنوان آوارگان جنگی در تااگو اقامت کردیم. برادران بزرگترم مشغول خدمت در ارتش بودند و پدرم را هم قبلاً ربوده و به کره شمالی برده بودند. تنها چهارده سال داشتم که ناچار به تامین مخارج زندگی خانواده ام شدم. در بی نظمی های زمان جنگ کار مناسبی برای کسی به سن و سال من یافت نمی شد، اما با خوش اقبالی، یکی از شاگردان پیشین پدرم در دفتر روزنامه ای کار می کرد و او کمک کرد تا من شغل روزنامه فروشی را آغاز کنم. من اغلب روزنامه ها را در فروشگاه هایی که در مرکز خرید شلوغ پانچون در تااگو بودند به فروش می رساندم. همین که روزنامه ها در اختیار من قرار می گرفت، بلافاصله به طرف بازار می دویدم، زیرا اگر در میان مسیر وقتم را برای فروش چند روزنامه به عابرین تلف مـــــی کردم، در آن صورت شانس فروش روزنامه در بازار پانچون و روزنامه فروشی های دیگر را از دست می دادم. بنابراین من در آغاز هر روز نخستین روزنامه فروش فرز و چابک بازار بودم، اما باز هم نمی توانستم تمام بازار را در محدوده ی خود حفظ کنم، زیرا همین که در آغاز بازار شروع به فروش روزنامه ها می کردم، زمان زیادی را برای بازگرداندن بقیه ی پول کسبه صرف می کردم و طی این دقایق با ارزش، فروشنده های دیگر به من رسیده، پیشی گرفته و سریعاً بقیه ی بازار را قبضه می کردند.

    من برای سیر کردن شکم خانواده ام، حداقل می بایست صد روزنامه در روز به فروش می رساندم. مادر و برادر کوچکترم همواره با نگرانی در منزل منتظر بودند، بنابراین برای اینکه بتوانم کلیه روزنامه ها را به فروش برسانم ناچار بودم کارهای جدیدی ابداع کنم و برای همین، هر روز مقدار زیادی پول خرد به همراه می بردم و بقیه پول خریداران را میان روزنامه می گذاشتم و به درون مغازه پرتاب می کردم و با شتاب پول را از مغازه دار گرفته، با عجله به طرف مشتری بعدی می رفتم. به این ترتیب به تدریج توانستم دو سوم از بازار را به دست بگیرم. اما با همه این راه ها هنوز هم دیگر فروشندگان به من می رسیدند.

   باید شیوه ی خود را تغییر می دادم و همین کار را هم کردم. در این شیوه ی جدید هنگامی که به بازار می رسیدم با سرعت بالا یک روزنامه به درون مغازه پرت می کردم و و در مسیر بازگشت و با وقت کافی پول روزنامه ها را از مغازه داران پس می گرفتم؛ ه این ترتیب هیچ کدام از روزنامه فروش های دیگر قادر به رسیدن به من نبودند و ابته همه سر وقت و در همان روز پول روزنـامه ها را پرداخت نمی کردند، اما به این طریـق تـمام روزنامه هـایم را به فـروش مـی رساندم و در عرض چند روز طلب خود را پس می گرفتم. بعد از گذشت دو ماه، روزنامه فروش های دیگر تقریباً از فروش روزنامه در بازار منصرف شده و بعد از آن من تمام بازار را در قبضه خود گرفتم. به عقیده خودم، بعد از این تجربه آموختم که همیشه با تلاش خود می توانم بر اوضاع چیره شوم.”

نام: “سنگفرش هر خیابان از طلاست

افتخارات: پرفروش ترین کتاب سال در زمینه موفقیت شغلی 

موضوع: زندگی “وو چونگ کیم” مدیر موفق شرکت دوو و توصیه او به کسانی که میخواهند کسب و کار موفقی داشته باشند

نظر من: از خواندن این کتاب فوق العاده لذت بردم، یاد گرفتم چطور میشه از حداقل شرایط برای پیشرفت حداکثری استفاده کرد و از همه مهم تر اینکه پول ثروت واقعی نیست !

 

→ 8 نظردسته‌ها: کلام روز
بر چسب ها:

کاش و نه ای کاش

ژوئن 10, 2008 · تا کنون 2 نظر داده شده

تمام خیالات تو را شاید باید دفن کرد و خدا را چه دیدی ازین باقیمانده ی خیالات شاید روزی دفینه ای ارزشمند سر از خاک بیرون آورد.

 

به قدر فهم دیروزی خواستی مرا، پس گله ای نیست ازین نخواست امروز.

 

ای کاش و نه ای کاش که فردا برای خاکسپاری یادت بیل و کلنگ ها گم شوند.

 

گذشته برای فراموشی نبوده است کاش این را درک کنم و تاب بیاورم به قدر یک نیم روز و نهایتاً تمام . که باورم شده بیش ازین زحمتی نخواهی کشید.

 

→ 2 نظردسته‌ها: کلام روز
بر چسب ها:

م ع ن ا

ژوئن 9, 2008 · یک نظر بنویسید

لغات فقط آمیخته ای از چند حرف هستند و فقط به هنگام ضرورت به یاد تو می آیند، جمله ای می سازند ومی روند. اما همین که کلمه ای از زبان فردِ برای تو مهمی به رشته ی گفتار درمی آید لغات چون زرنگار در درون نامعلوم تو ثبت و ضبط می شوند وتنها آن روز است که لغات واقعاً معنا می یابند، روزی که آنها را به خاطر بیاوری . . . و برای من سه لغت معنا یافت وقتی تو بر زبان آوردی : شور ،  اشتیاق ،  هیجان .

→ بیان دیدگاهدسته‌ها: کوته نوشت
بر چسب ها:

همه ی نوشته ها که نباید تیتر داشته باشه…

ژوئن 9, 2008 · یک نظر بنویسید

دلم میخواست دَمِ آخر حداقل کمی حرف با هم می زدیم، نمی دونم دقیقاً چی میخواستم بگم؛

اینکه ازت بدم میاد اما دلم برات تنگ شده!

که برای با تو بودن دیگه آینده ی روشنی متصور نیستم اما سخت دلم میخواد کنارت باشم!

و شاید خیلی حرفای ضد و نقیض دیگه که ذهن متزلزل منو تحریک می کنه و نمی ذاره فکری به حال دو امتحانی که فردا دارم بکنم.

امروز وقتی پای درس نشستم و سعی کردم تمام فکرم رو متمرکز کنم، ذهن فرّارم یه دقیقه پیوسته هم مجال تمرکز رو به من نداد و من در تمام مدتی که سرم روی کتاب بود نتونستم درس بخونم و نه حتی درست به تو فکر کنم؛ اما حداقل این پای درس نشستن اینقدر به دردم خورد که کمی از خیال تو دور بشوم و این اپیدمی به قدر نفس کشیدنی دست از سر من بردارد و تنها باشم با خودم، با حمیده، با همونی که یه روز دستشو گرفتی و فردا دست رد به سینه ش زدی، شاید به قدر لیاقت تو نبودم و شاید به قدر لیاقتم نبودی که نخواست و شاید خواست و نخواستی و خواستم و شاید سه خواستن هم زمان لازم بود و شاید هم فقط یک خواستن و خواستن او.

→ بیان دیدگاهدسته‌ها: کلام روز
بر چسب ها:

یعنی من…؟

ژوئن 4, 2008 · تا کنون 2 نظر داده شده

دلم خیلی گرفته بود، نمی دونستم در شرایطی این چنین که یهو احساسی پوچ و خورنده به آدم حمله می کنه چطور باید مدارا کرد!

یاد حرف صنعتی افتادم… توی کلاس های هفت قانون… می گفت با خدا حرف بزنید!

سریع از جام بلند شدم و به سمت قفسه هجوم بردم تا یه قلم و کاغذ بردارم و برای خدا یه نامه بنویسم، اما هر چی گشتم جامدادی م نبود، کلافه شده بودم ، توی پذیرایی، انباری _که این روزها محل تمرین ویولن شده_ و کلی سوراخ سنبه ی دیگه رو هم سر زدم اما فایده نداشت، پیدا نشد که نشد!

با غُرغُر خودمو روی تخت خوابم ولو کردم…. آخیـــــش، خسته شدم!  اِ اِ اِ ! این جامدادی اینجا بود!!! جلوی آینه درست نزدیک من! پس چرا ندیدمش! با شتاب برش میدارم و حالا دارم فکر می کنم که چی کار میخواستم بکنم؟؟ آهـــــــــــــا می خواستم نامه بنویسم برای خدا، حالا روان ترین خودکارم رو برمیدارم و ژست نوشتن می گیرم! خب چی بنویسم؟ اوووم…ای قلم جان تکانی بخور! نه خیر… سر جای خودش ایستاده! وای چطور میشه تکونش داد؟ یعنی من حرفی با خدای خودم ندارم؟؟

→ 2 نظردسته‌ها: کلام روز
بر چسب ها:

گرانی الفبای هر روز زندگی شده!

می 28, 2008 · ۱ دیدگاه

پودر لباسشویی هم گران شد نه حتی کمی گران که بیش از دو برابر گران تر ! اما گرانی مقوله ی نا آشنایی نیست کمی پیش تر کرایه تاکسی و اتوبوس های به اصطلاح خصوصی اضافه شدند و نه خیلی دورتر هم تعرفه تلفن همراه و تازه این آخری باز هم قرار است گران تر شود ! به نام ترویج ارسال پیامک به زبان بلیغ فارسی پیامک به زبان انگیسی گران می شود و مثلاٌ ما هم نمی دانیم تعداد کاراکترهای موردقبول ارسالی به انگلیسی 160 تاست در حالی که همین تعداد در مورد فارسی فقط 60 تا ! سال 86 دائم سخن ازین بود که قیمت پیامک گران است و این قیمت از 14-15 تومان باید به 9 تومان کاهش یابد اما از حرف تا عمل حدود صدها فرسخ فاصله دارد همان چنان که دیدیم پیامک ارزان که نشد هیــــــــــــــچ بعد از حلول عید نوروز به 23 تومان افزایش یافت ، گاهی آرزو می کنم کاش نوروز صد سال یک بار می آمد تا شاید به نام نامی نوروز اینقدر گرانی گلوی مردمان بیچاره را از بیخ فشار ندهد! حرف بنزین را نزنید! خیالتان را راحت کنم تابستان در خانه ماندن هم صفایی دارد به دلتان بد راه ندهید! تازه شاید بابت تورم های ایجاد شده از ملاقات پدر کارمندمان در روزهنگام محروم شویم . . . !

اما من و تو مهم نیستیم شاید دلمان بیشتر برای بچه ی بی سرپناهی بسوزد که درآمد خانواده اش کفاف خوراکش را هم نمی دهد! افسوس . . . افسوس . . . که حتی به کمک به او هم نمی توانیم فکر کنیم آخر شاید خودمان هم مثل او شویم !

→ 1 نظردسته‌ها: کلام روز
بر چسب ها: